تبليغاتX
کاغـ ـذ مجـ ـازی

پشت هیچستانم

هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود.
هراس من باری
همه مردن در سرزمینی ست

که مزد گورکن
از بهای آزادی ی آدمی
افزون باشد

جستن
یافتن
و آنگاه
به اختیار برگزیدن
و از خوشتن خویش
بارویی پی افکندن -

اگر مرگ را از این ارزشی بیشتر باشد
حاشا
حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم

 

 "احمــــــــد شـــــــاملو"

+ تاريخ یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 11:58 نويسنده علیـرضــ ـا |

    زندگی؛اتفاقی میان دو عدم

+ تاريخ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 2:7 نويسنده علیـرضــ ـا |

بروم صد پله پائین با دریا گریه کنم،کنج صدف مروارید وار،بی صدا گریه کنم

در غزلگردی های تو...تا سمفونی آبی،سوگ مشکوک سازها را یکجا گریه کنم

هزار سال دلم می خواست...با تنِ تنها گریه کنم

هزار سال دلم می خواست.. با منِ تنها گریه کنم 

دریا،دریا دریا چه خوب شد که مرا تر کردی..دریا دریا دریا چه خوب شد که مرا باور کردی

در ترسگاهِ زنده ی کف رنگ...همیشه فرصت یک سرخوشی کم است

همیشه فرصت نیست...فرصت هست،برای سَر بریدنِ فریاد اما همیشه فرصت هست

فرصت نیست...برای قتل عام نامبارکِ پس فردا همیشه فرصت هست

فرصت نیست...دریا مرا بلد است،جای غروب خاطره را می داند

وقتی که گریه مرا از سر می گیرد،دریا ساکت می ماند و من بلند بلند تَرَک برمی دارم

دریا،دریا دریا،چه خوب شد که مرا تر کردی ..دریا،دریا دریا چه خوب شد که مرا باور کردی

غزلگردی ـشهیار قنبری

+ تاريخ جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 21:4 نويسنده علیـرضــ ـا |

راجع به پست قبلی بگم این ذهنیت مدتهاست که به سراغم اومد و تنهام نمیذاره.مدتها با من بود تا بعدها فهمیدم بودن کسایی که همینطوری فکر میکردن و حتی یه اسم واسش گذاشته بودن(تناسخ)
+ تاريخ چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 17:23 نويسنده علیـرضــ ـا |

 شاید روزی دوباره به این جهان برگردیم اما در جسمی دیگر با ذهنی پاک شده از خاطرات قبلی!!!

شاید سالیانی پیش از این نیز در این دنیا بودیم!!

 

پ.ن:این فکری است که مدتهاست منو به خودش مشغول کرده و هی داره بیشتر جون میگیره

+ تاريخ سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 13:26 نويسنده علیـرضــ ـا |

جهان ، بسان قطاری ست، جاودان در راه که روی خط زمان ، چون شهاب می گذرد.
 گذارش از دل تاریک دره های ازل، به سوی دشت مه آلود و ناپدید ابد، چه می برد؟ که چنین با شتاب می گذرد!
 مسافران قطارنه از ازل به ابد ، آه ، فرصتی کوتاه همین مسافت بین دو ایستگاه
، از راهدرین قطار به سر می برند، خواه نخواه.دو ایستگاه که می دانی اش: تولد – مرگ وجود مختصری در میانه دو عدم به نامِ عمر ، که آن همچو خواب می گذرد!
 کنار پنجره ای چون مسافران دگربه آنچه مهلت دیدار هست ، می نگرم
. به این طبیعت خاموش ، کائنات، حیات
-که هیچ پرده ای از راز آن گشوده نشد- به سرنوشت بشر به این حکایت غمگین که "زندگی " نامند به این هیاهوی دیوانه وار بر سر هیچ!

به بی پناهی انسان در این ستم بازاربه خانواده ، به مادر، پدر،وطن،فزند به همرهان عزیزی که زودتر از ما  در کرانه بی انتها ،پیاده شدند به عشق، نور امیدی در این سیاهیِ کور!
به دل، که با همه ناکامی و ملال و شکست هزار آرزوی نا شکفته در او هست!
 
به این سفر
که کجا می روم؟ چه خواهم شد؟
به آسمان ،به پرنده،درخت،دریا،کوه به گرم پوئیِ باد، به سرد مهری ماه؛ که بی خیال تر از آفتاب می گذرد.
 
کنار پنجره ام با خیال خود ، ناگاه
صدای سوت قطارز مهلتی که نمانده ست می دهد هشدار،که قدرِ نیم نفس منتظر نخواهد شد پیاده باید شد!
 
در آن کرانه بی انتها ، در آن تاریک تنم به سانِ غریقی ست در کشاکش موج نه هیچ راه گریزی به بی کرانِ فضا
نه هیچ ساحل امنی در این افق پیدا نه هیچ نقطه پایاب و
آب می گذرد!

 

 
   فریدون مشیری

+ تاريخ دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 20:28 نويسنده علیـرضــ ـا |

از نظر انسانها,سگ ها حیوانات مفید و با وفا هستند,اما از نظر گرگ ها ,سگ ها گرگ هایی هستند که تن به بردگی داده اند تادر آسایش و رفاه زندگی کنند.

            " ارنستو چگوارا"

+ تاريخ دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 14:52 نويسنده علیـرضــ ـا |

زندگی یعنی وسط این همه مردار 

 

+ تاريخ شنبه هفدهم دی 1390ساعت 23:55 نويسنده علیـرضــ ـا |

زندگی آکنده از موهومات است.توهمّاتی که به شکل واقعیت برایمان جلوه گر میشوند و در لحظه ای دیگر، همچون دودی در هوا پخش و  ناپدید میشود،آنچنان که انگار چنین لحظه ای در میان نبود!و چه بسیارند کسان که دل به این موهومات زشت و زیبا بسته اند و گاه خوشحال و شاد هستند و گاه ناراحت و غمگین!

+ تاريخ شنبه هفدهم دی 1390ساعت 21:51 نويسنده علیـرضــ ـا |

کســی  به ما نشـون نداد که انتهای خط کجاست..

...

+ تاريخ سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 22:27 نويسنده علیـرضــ ـا |